نجابت زنان و مردان آخرالزمانی
عفت
و نجابت زنان و مردان آخرالزمانی در تاخت و تاز اسب وحشی شهوت تاراج می
گردد و روح پاک ایشان به لجن زاری بدبو از بی عفتی و هواپرستی تبدیل می
گردد؛ همّ و غم مردم (در آخرالزمان) به سیر کردن شکم و رسیدگی به شهوتشان
خلاصه می شود، دیگر اهمیت نمی دهند که آنچه می خورند حلال است یا حرام و
اینکه آیا راه اطفای غرایزشان مشروع است یا نامشروع؟!۱
زنان در آن زمان، بی حجاب و برهنه و خودنما خواهند شد.۲
آنان در فتنه ها داخل، به شهوت ها علاقمند و با سرعت به سوی لذت ها روی می آورند.۳
خواهی دید که زنان با زنان ازدواج می کنند.۴
درآمد زنان از راه خودفروشی و بزهکاری تأمین می گردد.۵
آنان حرام های الهی را حلال می شمارند و بدین سان در جهنم وارد و در آن جاودان می گردند.۶
منبع:
۱. الکافی، ج۸، ص۴۰.
۲. طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۲۰۱.
۳. همان.
۴. الکافی، ج۸، ص۳۸.
۵. همان.
۶. همان.
۷. خانه خوبان، ش۴۳، ص۱۲.
توجه
آدرس جدید موزیک باران
www.free2music.rzb.ir
جدیدترین آهنگ ها از بهترین خواننده ها
برای ورود کلیک کنید
داستان كوتاهیه ( بخونید )

پسره به دختری که باهاش دوست بود میگه :
امروز وقت داری بیای خونمون؟
دختره : مامانم نمیذاره
پسره : بگو میخوام برم استخر...
دختره اومد خونه دوست پسرش
پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن، برو تو حموم و موهاتو خیس کن!
وقتی دختره میره حموم، پسره به دوستاش زنگ میزنه . . .
پسره و دوستاش یکی یکی میرن و. . .
این آخری که رفت حموم ، دیدن خیلی دیر کرد ، نه یک ساعت نه دو ساعت ، موند تو حموم...
رفتن تو حمومو یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو باهم زدند و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشته :
:
نامردا خواهرم بود . . .بی نشان

حتما بخونید! عرب های ....!
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال ...آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با ... کلمۀ "تن" میشمارند؟
شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی میشناسید.
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پ

روزهای بی تو
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی
از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم سرفه نمی کردم
ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه
روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی من
به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .
ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق،
بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را
راه بیان عشق میدانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان
کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستشناس بودند طبق
معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا
میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیاش
چه فریاد میزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را
تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو
بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطرههای بلورین اشک،
صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان میدانند ببر
فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار میکند. پدر من در
آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

دوستت دارم
یکی را دوست میدارم
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی
را با گرمای عشق اومیگذرانم
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم
دستانش را بفشارم
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم
یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین
دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه
نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای
من عزیزترین است
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد
نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز
دوست نمیدارد
یکی را دوست میدارم ...
با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....
من دیوانه تنها او را دوست میدارم

تبلیغات 

